چقدر خوب و روشن است نمای چشمهای تو
شعرهای دوست داشتنی
بیا حواسمان را پرت کنیم مال هر کس دورتر افتاد عاشق تر است... اول من... حواسم را بده تا پرت کنم!!! به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام بی خیال تو و ابروی کمانت شده ام عشق تو بر دل من بار گرانیست و من بی تحمل شده از بار گرانت شده ام آنقدر دلبرو دلدارو فریبا نشدی مکن این فکر که مجنون زمانت شده ام دو سه روزیست که رفتی و دلم آزاد است آری آزاده ترین مرد جهانت شده ام اشکم از دیده فرو ریخت و رسوایم کرد حرف آخر ....تو کجایی؟ نگرانت شده ام!!! عیب کار از جعبه ی تقسیم نیست سیم سیار دل ما سیم نیست این خدا... این هم هزاران طول موج دیش احساسات ما تنظیم نیست! باتو هستم ای قلم! با تو ای همراه و ای همزاد من سرگذشت هردومان حیران بازی های زشت سرنوشت شعرهایم رانوشتی دست خوش اشک هایم...!!! اشک هایم را کجاخواهی نوشت؟؟؟!!! ای آسمان به سوز دل من گواه باش كز دست غم به كوه و بیابان گریختم داری خبر كه شب همه شب دور از آن نگاه مانند شمع سوختم و اشك ریختم؟ در زمانی که مجال گریه نیست... پس به حال گریه هم باید گریست! هرگزبه سان شمع نگریم میان جمع ابرم به کوه و دشت و دمن گریه می کنم احساس سوختن به تماشا نمی شود آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم...! هیچ گاه به کوچه ی بن بست ناسزا نگو... رنج بن بست بودن برای کوچه کافی است...! چه حرف بی ربطی است که مرد گریه نمی کند! گاهی آنقدر بغض داری... که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی...! برای آمدنت ، انتظار ، غمگین است سوزاندیَم که دلم خام تر شود وحشی شدی غزلم رام تر شود اگر دل ببندی به بال نسیم به یک چشم بستن به هم می رسیم مخور حسرت آنچه نابردنی است دریغا جوانی که پژمردنی است غنیمت شمار این بهار قشنگ که چون شیشه روزی می آید به سنگ نترس از جنون،ساز لیلا بزن بگو عاشقم،دل به دریا بزن من آوازه خوان لبان توام مصیبت کش گیسوان توام به دوش دلم بار دوری چقدر؟ فدایت بگردم،صبوری چقدر؟ عزیز دلم،کینه توزی مکن گناه است،پروانه سوزی مکن! چرا خنده ی زورکی می کنی؟ شب و روز من را یکی می کنی؟ دل آزرده بودن گناه است و بس پل آشتی یک نگاه است و بس جهان خوشه ی سبز پیوندهاست بهشت خدا پشت لبخندهاست بخند ای بهار ِ دلِ سردِ من کسی نیست غیر از تو همدرد من تو اندوه من باورت می شود تو از عشق خیلی سرت می شود تو سرسبزی روزگار منی در این سال قطبی،بهار منی به حق دل حضرت فاطمه جدا کن حساب مرا از همه خدا آسمان را به پا کرده است زمین را به کابین ما کرده است به ابروی معشوقه داده است چین به عاشق دلی داده اندوهگین دل عاشق،از هر دلی پاک تر ز ابر بهاری،طربناک تر کنارم بمان ای تسلای من که بی اعتبار است فردای من! به جان تو که از هر دو عالم سری تو از هرکه من داشتم،بهتری به سوزانی تیر آهت،قسم به اردیبهشت نگاهت،قسم به لرزی که در جانم انداختی بر ارکان ایمانم انداختی کجا پای از این ورطه پس می کشم؟ برای تو دارم نفس می کشم! بزن،زخمه بر ساز دلتنگی ام که من تشنه ی جام یکرنگی ام به فکرم نباشی هدر می شوم رهایم کنی در به در می شوم اگر باده خوارم،حریفم تویی اگر شعر دارم،ردیفم تویی به مولا قسم هرچه گویم کم است دهانم پر از دوستت دارم است هرچند که ناقابل و کوچک باشد ای کاش که بین هدیه ها تک باشد تقدیم به پیشگاه تو این دو سه بیت... خورشید!تولدت مبارک باشد صبر کن سهراب! قایقت جا دارد؟ من از همهمه داغ زمین بیزارم... کمبود خواب با یک روز مرخصی حل می شود. کمبود وقت با مدیریت زمان. سایر کمبود ها نیز علاجی دارند من بر اينم كه سزاوار قدم هاي تو باشم كه بيايي شايد... تو برآني كه قدم هات به كوي من بيچاره نيفتد به غلط... دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟ دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟ تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چه کار؟ مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟ مثل من آواره شو از چاردیواری درآ! در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟ خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟ شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟ وقتی رفتم تو نگفتی نرو ، پس راضی بودی آشناي عرشه ي دل! ناخدا! خداحافظ ! گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من
باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من
هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت
پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من
این جمله که برای بیانش به چشم تو
افتـاده است باز به لکنـت ، زبان من
آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای
دیگر رسیـده کارد ، بر این استـخوان من
نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی
این یک تراژدی ست ـ غم ِداستان من
یک شب بیا و ضامن ِ من باش نازنین !
وقتی دخیـل ، بستـه به تو آهوان ِ من
دل بــرکن و به شهـرِ دل ِ من بیا عزیز!
زخـم زبان مردم ِ چشـمت ، به جان ِ من
باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم
آخر رسیـده است به پایـان ، زمان من
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن.... تو هم با من نمی مانی ، برو بگذار بر گردم می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت کهنه هارو تازه کرد،از تو یک بهانه ساخت با تو می شد که صدام همه جارو پر کنه تا قیامت اسم ما قصه هارو پر کنه اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی کور و کر،بازیچه ی باد،مثل یک بادبادکی دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم تورو خیلی دیر شناختم،وقتی که تموم شدم تو یه دست رفیق دستام،نه شریک غم بودی واسه حس کردن دردام خیلی خیلی کم بودی توی شهر بی کسی هام تورو از دور می دیدم با رسیدن به تو افسوس به تباهی رسیدم شهر بی عابر و خالی،شهر تنهایی من بود لحظه ی شناختن تو،لحظه ی تموم شدن بود مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت؟ عاشق چیزی که نیست شد،روی دریا خونه ساخت؟!!! پنج وارونه چه معنا دارد؟ این مثنوی حدیث پریشانی من است بشنو که سوگنامه ی ویرانی من است امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام گفتی غزل بگو,غزلم شور و حال مرد بعد از تو حس شعر فنا شد,خیال مرد گفتم مرو که تیره شود زندگانی ام با رفتنت به خاک سیه مینشانی ام گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد بر چشم باد فرصت دیدن نمیدهد وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است معیار مهرورزیمان سنگ بودن است دیگر چه جای دلخوشی وعشق باقی است؟ اصلا کدام احمق از این عشق راضی است؟ این عشق نیست,فاجعه ی قرن آهن است من بودنی که عاقبتش نیست بودن است حالا به حرفهای غریبت رسیده ام فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام حق با تو بود از غم غربت شکسته ام بگذار صادقانه بگویم که خسته ام بیزارم از تمام رفیقان نارفیق اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق من را به ابتذال نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند تا این برادران ریاکار زنده اند این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند یعقوب درد میکشد و کور میشود یوسف همیشه وصله ی ناجور میشود اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند منصور را هر آینه بر دار می زنند اینجا کسی برای کسی....کس نمی شود حتی عقاب در خور کرکس نمی شود جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست حق با تو بود ماندمان عاقلانه نیست ما می رویم چون دلمان جای دیگر است ما می رویم هر که بماند مخیر است ما می رویم گرچه زالطاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است ما می رویم مقصدمان نا مشخص است هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم اینجا که گرگ با سگ گله برادر است ما می رویم ماندن با درد فاجعه است در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است دیری است رفته اند امیران قافله ما مانده ایم قافله پیران قافله اینجا دگر چه باب من و پای لنگ نیست باید شتاب کرد مجال درنگ نیست بر درب آفتاب پی باج می رویم ما هم بدون باد به معراج می رویم/. مردی که هیچ جامه ندارد به اتفاق... بهتر ز جامه ای که در او هییییچ مرد نیست!!! در کار عشق ما،همیشه اما بود بیجانی ریشه،از ساقه پیدا بود آن شب که گفتی باورم کن،با تو می مانم دلواپسی های من،از صبح فردا بود آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست باور نکردم،گر چه این جمله زیبا بود در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست پایان عشق ما،پایان دنیا نیست مثل زلال آب،من باورت کردم مینای یکرنگی ،در ساغرت کردم سلطان قلب خود،تاج سرت کردم در چشم دل پاکان پیغمبرت کردم... آن شب که گفتی باورم کن،با تو می مانم دلواپسی های من،از صبح فردا بود آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست باور نکردم،گر چه این جمله زیبا بود در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست پایان عشق ما،پایان دنیا نیست..............
دل ِ گرفته ی این روزگار ، غمگین است
گذشت فصل زمستان ولی ببین بی تو
چقدر چهره ی فصل بهار غمگین است
اگرچه زاهد ک روزه دار ، خوابیده
ولیکن عاشق شب زنده دار ، غمگین است
هنوز مثل گذشته ، ندای حق یا حق
شبیه قصه ی حلاج و دار ، غمگین است
حریم خانه ی مادر بزرگ غرق دعاست
نگاه ساعت شماطه دار ، غمگین است
کویر قلب مرا آتش تو سوزانده
بر او به رسم تسلی ببار ، غمگین ست . . .
آهو برای چه باید زمان صید
کاری کند که خوش اندام تر شود
جز اینکه از سر جانش گذشته تا
صیاد نابغه ناکام تر شود
آدم برای نشستن به خاک تو
باید نترسد و بدنام تر شود
چیزی نگفتی و گفتی نگویمو ُ
رفتی که قصه پرابهام تر شود
آنقدر گریه نکردی میان بغض
تا چشم اشک سرانجام تر شود
امشب کنار غزلهای من بخواب
شاید جهان تو آرام تر شود
حالا مرا دیوانه می دانی یقین دارم
حالاکه اینگونه نگاهت را خریدارم
ابر غم انگیزی پراز بغض فراگیرم
دلتنگم امشب ، تا سحر یکریز می بارم
گم شد دلم در کوچه های بی سرنجامی
سر را به روی شانه هایت کاش بگذارم . . .
از دوریت افتاده ام در کام شاید ها . . .
از این همه آواره بودن سخت بیزارم
راهی نمانده پیش رویم خوب می دانی . . .
دیگر پس از تو یک قدم هم بر نمی دارم
ای کاش می دیدی تمام شب نخوابیدم
من در خیال بودنت درگیر تکرارم
مثل پرستو. . . پر کشیدی رفتی و من هم . . .
باید که عشقم را به دست باد بسپارم
...
با کمبود دست هایت چه کنم ؟!!!
در اين غزل دوباره تو را آفريده ام
امشب قدم گذاشته اي روي ديده ام
با ديدن نگاه تو روشن ترين شبم
من ماه را به خلوت دنجي كشيده ام
دستام بوي يك تپش ساده مي دهد
من سيبي از بهشت خداوند چيده ام ؟!
نه، فكر چشم هاي تو بودم كه آمدي
من جرعه جرعه جرعه تو را سر كشيده ام
مستم چنان كه نفهميدم از كجا
هي پنجه پنجه دست خودم را بريده ام
خونم حلال عشق، كه درگير او شدي
من عشق را از آتش دست تو چيده ام
حالا براي چه نگراني؟! . . . براي چه ؟! . . .
وقتي كه با تو من به خدايم رسيده ام
می دونم با دل من همش پی بازی بودی
وقتی رفتم چه خیالی ، چه عجیب و مسخره
که نذاری برم و خاطرم از یادت بره
وقتی رفتم یه ذره دلهره داشتم می دونی ؟
می دونی دل رو توو چشمات جا گذاشتم ، می دونی ؟
وقتی رفتم هیچی با خودم نبردم یادگار
اما یه غم بزرگ انگار رو قلبم شده بار
وقتی رفتم می دیدی چه بغضی داشتم ، می دیدی ؟
می دیدی پامو روی دلم می ذاشتم ، می دیدی ؟
وقتی رفتم حتی با تموم خاطراتمون
یه دفه گفتی «بهار» نرو ، بازم پیشم بمون؟
حالا اومدی چیکار ، غم دیگه بسه واسه من
اگه گریه می کنی ، واسه خودت ، نه واسه من !
برو که خوب می دونی بدجوری تا کردی با من
می دونی با بی وفایی هات چه ها کردی با من !
بادبان کشتی من! - تا خدا - خدا حافظ !
خيسم از ترانه ي امواج - داده است انگار
حسّ شاعرانه به دريا خدا ، خداحافظ !
اي ستاره! در شب و تنها ، به جاده ی غربت
مي روم شبانه به هرجا خدا ، خدا حافظ !
در طلوع خاطره ها پرسه مي زنم تا عشق
عاشقانه ها! - که تويي يا خدا - خداحافظ !
بعد از آن سکوت غريبي - به رنگ فاصله ها -
نامه اي نوشته چه زيبا خدا : « خداحافظ ! »
حسرتی شبيه غزل های من پُر است از تو
بي تو مانده راز دلم با خدا ، خداحافظ !
جاده! کوچه! پنجره! باران! ستاره! خاطره! عشق !
بوسه هاي وسوسه! حتي خدا! خداحافظ !
دلم می خواست می شد... با نگاهت قهر می کردم
برایت می نویسم آسمان ابری ست ، دلتنگم
و من چندی ست دارم با خودم ، با عشق می جنگم
اگر می شد برایت می نوشتم روزهایم را
و سهم چشم هایم را ، سکوتم را ، صدایم را
اگر می شد برای دیدنت ، دل دل نمی کردم
اگر می شد که افسار دلم را ول نمی کردم !
دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده
کنار اتفاقی که شبی ناخوانده افتاده
همیشه بت پرستم ، بت پرستی سخت وابسته
خدایش را رها کرده ، به چشمان تو دل بسته
تو هم حرفی بزن ، چیزی بگو ، هر چند تکراری
بگو آیا هنوزم مثل سابق دوستم داری ؟!
خودم می دانم از چشمانت افتادم ، ولی این بار
بیا و خورده هایم را ز زیر دست و پا بردار...
وقتی که نگات می شینه روی دیوار اتاقم
عکس تو ، تو قاب چوبی دوباره میاد سراغم
یاد اون روزا می افتم ، با تو بودن زیر بارون
وقتی که شرمنده بودن ، پشیمون لیلی و مجنون !
یاد اون شبا می افتم ، لب اون چشمه ی جاری
که گرفت از ما یه عکاس ، دو تا عکس یادگاری !
یکی شون سهم تو بود و یکی شونم مال من بود
کجا فکرشو می کردیم ، آخرش جدا شدن بود
زیر رعد و برق تقدیر ، من و تو با هم شکستیم
توی رؤیاهامون اما ، هنوزم صاف و یه دستیم
توی میدون زمونه ، من و تو بازی رو باختیم
تقصیر طالع ما بود ، سرنوشتو خوب شناختیم
مث اون کلاغ قصه ، که نمی رسید به خونه
دوس نداش که مال هم شیم دست بی رحم زمونه
اسمش اینه که تو رفتی ، یادگاریت رو به رومه
تو رو داشتن تا همیشه منتهای آرزومه
بی گناهی ، اما کوچت ، چه آتیشی زد به ریشه م
همیشه بهت می گفتم ، نباشی دیوونه می شم
می دونی ما بی گناهیم ، جرممون فقط وفا بود
هیچ دلی راضی نمی شه ، که بگه تقصیر ما بود
مخمل خاطره ی تو ، تو ی صندوقچه ی چوبی
خوابیده مثل یه قصه ، پر راز و پر خوبی
تو رو می سپرم به دست صاحب پونه و خورشید
اما افسوس و صد افسوس که تو رو به من نبخشید...
خواهر كوچكم از من پرسيد
من به او خنديدم...
كمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم!
باز هم خنديدم...
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو می داد
آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد
بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم:
بعدها وقتي غم...
سقف كوتاه دلت را خم كرد
بي گمان مي فهمي
پنج وارونه چه معنا دارد......!!!
| Design By : nightSelect.com |


